خرید بک لینک
که داشتهام و میدارم و خواهمداشت. و تو پلک میزنی و من یک سربازِ عرب میشوم. جوان، قدرتمند، جسور، احمق، پر از شورِ مسلمانی، عاشق، عاشق، عاشق. «من قادسیه را پشتِ سر گذاشتهام!»تنم خیسِ عرق و شمشیرِ خونچکانی در دستم. کلّهام داغ شده از فرطِ هیجان و چشمهایم میسوزند. میدوم سمتِ تیسفون. توصیفش را

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 2:17

پاها جندهاند که تو را میبرند. تو جندهای که میروی. رفتن کارِ جندههاست. شب را تا صبح کنارت هستند و صبح رفتهاند و هیچچیزشان نماندهاست. هیچچیز برایت جا نگذاشتهاند جز یک خالیِ بزرگ روی تخت که پر از سرما و مرگ و سفیدیِ ترسناکِ چروکهای ملحفههای غمگین است که با ترحّم نگاهت میکنند که چهقدر تن

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 2:17

با لگنی که طیِّ یک تصادف مو برداشته، دلم موتورسواری میخواد.
آدم هیچوقت آدم نمیشود.

پ.ن: و با قلبی شیکسّهمیکٙسّه؛ فیلان :))

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:11 توسط بِلِشْ

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 2:17

No one can heal these wounds anymore. All my fears came back. I hate you as much as I love you, you motherfucking cheater liar bitch.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:5 توسط بِلِشْ

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 2:17

صفحه بندی